حسين بن حسن خوارزمي
782
شرح فصوص الحكم
پس اين شوق حق را بحسب مقام جمع نيست بلكه بحسب مقام تفصيل است ، چنان كه در قول حق - سبحانه و تعالى - كه مىگويد : « تا بدانيم » بتقديم رسيد كه حق را علم به معلومات حاصل است ازلا و ابدا . پس قول « حَتَّى نَعْلَمَ ) * « 19 » » از مقام اختيار و تجليّات اسم خبير باشد ، و اين اختيار جز در صورت مظاهر نتواند بود ، لا جرم حق تعالى مشتاق است اين صفت « 20 » خاصه را كه او را وجود نيست جز به موت . پس اشتياق حق در صور مظاهر بحصول صفت رؤيتى است كه جز به ارتفاع حجاب عند الموت [ 326 - پ ] و جز به شهود حق در تجليّاتش حاصل نمىشود . فيبل بها شوقهم إليه كما قال تعالى في حديث التردد و هو من هذا الباب « ما ترددت في شيء أنا فاعله ترددى في قبض عبدى المؤمن يكره الموت و أكره مساءته و لا بد له من لقائي » . فبشّره . پس تسكين مىكند حق ، آتش شوق ايشان را به آب وصال و نسيم ارتفاع حجب جمال كه حصول آن جز به موت نيست . چنان كه در حديث تردّد فرمود كه « در هيچ چيز كه فعل آن خواسته باشم تردد نكردم چنان تردد كه در فيض بندهء مؤمن كردم كه آن بنده موت را مكروه مىدارد ، و من أساءت او را مكروه مىدارم از براى آن كه او را دوست مىدارم ، و محب مكروه داشتهء محبوب را مكروه مىدارد ، اما او را از لقاى من چاره نى . پس بشارت ده محبّ را به لقاى من » . و ما قال له لا بد له من الموت لئلا يغمه بذكر الموت . و حضرت حق نگفت كه چاره نيست مؤمن را از موت ، تا به ذكر موت او را غمگين نسازد بلكه لقاء را ذكر كرد كه سرمايهء نشاط و پيرايهء ذوق و انبساط و واسطهء نيل اين سعادت موت است ، لا جرم به ذكر احد المتلازمين إيماء مىكند بدين معنى كه ، بيت : مرگ از پى خلاص تو غمخوار و واسطه است جان كن نثار واسطه ، غمگين چه مانده اى مرگ است چهره شوى حيات تو همچو مى مىبر كف است چهره پر از چين چه مانده اى
--> « 19 » س 47 ى 31 . « 20 » پا : صورت .